هیئت
دیروز علی که از مهد اومد به من گفت : مامان هیهت ها (منظورش هیئت )حرکت کردن کی میریم هیهت؟ معلوم نیست کی بهش اینو گفته . من هم بهش قول دادم شب ببرمش هیئت . شب بعد نماز با هم سوار ماشین شدیم و به دنبال پیدا کردت هیئت . چند تا هیئت تو خیابونا دیدیم و علی هم با دیدن هر هیئت از ماشین پیاده می شد و زنجیر میزد . بعدش رفتیم خونه مامانی و دوباره بعد اونجا رفتیم هیئت محبان زهرا . نزدیک پرده نشستم تا علی بتونه سمت آقایون هم بره ( چون باباش نبود) همش می رفت اون ور و می اومد می گفت : مامان آقاهه لباسشو درآورده داره محکم سینه میزنه ... مامان آقاهه گریه میکنه ... بعدش رفتیم دنبال بابا مرتضی و رفتیم خونه . امروز هم شاید بریم محمودآباد مراسم عزای امام ...











