گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

هیئت

دیروز علی که از مهد اومد به من گفت : مامان هیهت ها (منظورش هیئت )حرکت کردن کی میریم هیهت؟ معلوم نیست کی بهش اینو گفته . من هم بهش قول دادم شب ببرمش هیئت . شب بعد نماز با هم سوار ماشین شدیم و به دنبال پیدا کردت هیئت . چند تا هیئت تو خیابونا دیدیم و علی هم با دیدن هر هیئت از ماشین پیاده می شد و زنجیر میزد . بعدش رفتیم خونه مامانی و دوباره بعد اونجا رفتیم هیئت محبان زهرا . نزدیک پرده نشستم تا علی بتونه سمت آقایون هم بره ( چون باباش نبود) همش می رفت اون ور و می اومد می گفت : مامان آقاهه لباسشو درآورده داره محکم سینه میزنه ... مامان آقاهه گریه میکنه ... بعدش رفتیم دنبال بابا مرتضی و رفتیم خونه . امروز هم شاید بریم محمودآباد مراسم عزای امام ...
21 آبان 1392

السلام علیک یا اباعبدالله

  باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان و زمین نور مشرقین پروردهٔ کنار رسول...
14 آبان 1392

زيارت قبول

امشب بابايي وماماني از كربلا آمدند .... از يتيمي در اومديم و خيلي خوشحالم كه صحيح و سالم به خونشون برگشتندما هم تداركات را مهيا كرديم و آشنايان را خبر كرديم براي سرراه كربلايي ها ... اينم همسري در حال جارو كردن حياط(ممنونم عشقم) علي آقا ديگه لباساي زمستوني شو پوشيده پسرم گلم عزيزم مرسييييييييييييي اينم درختاي انار كه پاييزي شدن منم ميوه مي شورم ( قابل توجه مامان زحمتاي خانواده را ببينين ) اينم مهر كربلا براي مهمونا انشاالله دوباره نصيب تون بشه  و هر كسي كه قلبش  برا زيارت امام حسين مي تپه ...
10 آبان 1392

تولد خانوم دایی

امروز تولد میترا خانوم ( خانوم دایی مصطفی) هست . دیشب با خاله فاطمه و علی رفتیم بازار خرید کادوی تولد . بعد از اون هم رفتیم خونه دایی مصطفی . وقتی رسیدیم دیدیم دایی تدارک یه جشن کوچیک رو داده و یه تعداد از فامیل را هم دعوت کرده .قبل این که بقیه بیان من با خاله نشستیم و فیلم عروسی رو دیدیم ... خیلی خوب شده بود به خصوص قسمت پشت صحنه ... حالا بریم سراغ اصل مطلب مهمونا آمدن و شروع شد جشن کوچیک ما خاله فاطمه شعر می خوند و همگی میگفتیم توللللللللللللللللللدددددددددددددددتتتتتتتتتتتتتتتتت مممممممممببببببببببببببباااااااااااااررررررررررررررررک دقیقا با همین کشش . حالا نوبت کیکه و علی آقا به جای خانوم دایی فوت میکنه ، اونم نه ی...
8 آبان 1392